خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار،چه باطالعت گذشت؟
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدارمانده ام
آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش ،حضوری ندیده ام
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
"از سروده های استاد بهمنی"
برچسب: این شهر بی نقاب قبولم نمی کند,
نویسنده: طاها محبی